دور دست را ببین
آنجا که هنوز طپش آیینه ها پیداست و زنگارش روحش را ذره ذره خاکستر یاد نکرده است
من هنوز اینجایم
و نه حتی آنجا
و چه کسی داند که تو و من سپیدی رویای خویش را خواهیم سرود
و تعجیل کن که مبادا باد، دستان وسوسه گر افسون نفرت را به غبار سپارد که بر ما تاباند
که هیچ وسوسه ای نیست در تهیگاه خیال
...
من و تو یک شوریم
از هر شعله ای برتر
.که هیچگاه شکست،را بر ما چیرگی نیست
،چرا که از عشق
.رویینه تن ایم
(احمد شاملو)